X
تبلیغات
خاطرات من - من ودوست دخترم

خاطرات من

خاطرات

من ودوست دخترم

سلامی چو بوی خوش آشنایی...به تمام کسانی که این وب لاگ رو برای دیدن انتخاب کردن.تشکر میکنم از این انتخاب صحیح شما و امیدوارم که بتونم این وب لاگ رو همونطوری که شما دوست دارید ویرایش کنم.

.از امروز می خوام شروع کنم .

می خوام براتون تعریف کنم که چه جوری شروع شد این داستان و به کجا رسید

اون روز هم یه روز بود مثل روزهای دیگه...وقتی از مدرسه برگشتم فوراً گوله کردم به سمت کامپوتر.بعد از اینکه

وصل شدم به اینترنت رفتم سراغ یاهو و به زور خودم رو انداختم تو یه روم...یه کم که گشتم یه آی دی خیلی تو چشم

میزد حالا بماند که چی بود آی دیه... هچی دیگه...ما هم روش کلیک کردیم و شروع کردیم به صحبت...

یه کم که حرف زدیم فهمیدم که دارم با یه دختر خانومِ با شخصیت صحبت میکنم،این یکی مثل بقیه نبود! این یکی

واقعاً داشت دنبال یه دوست واقعی میگشت یا به قول خودش قصدش رفاقت بود.من هم که مثل اون دنبال یه دوست

خوب بودم با آغوش باز پذیرفتم.خلاصه...حرفامون رو که زدیم اون از من پرسید عکس داری یا نه؟

من هم که از وقتی شنیدم که با این عنوان،عکس از بچه مردم می گیرن و از عکس هزار جور سواستفاده میکنن،

حسابی ترسیده بودم،با یه بهونه عکسُ انداختم پشت گوش و یه جوری پیچوندم.بعد که حسابی سؤال پیچش کردم

فهمیدم که نه بابا این بنده خدا اهل این کارها نیست.با خیال راحت عکسم رو براش فرستادم.حالا تا این عکس

برسه به دستش هزار جور دلهوره و دلواپسی داشتم که نکنه یه وقت ضایع بشم،یعنی از قیافه مسخره من خوشش

نیاد و از این حرفها...

عکس رسید به دستش؛من هم تا دیدم که گفت رسید،خیلی زود با دو سه تا کنایه نظرش رو فهمیدم.

نه بابا،اون جورا هم که فکر میکردم جوجه اردک زشت رو نیستم.ظاهراً که زیاد هم بدش نمیومد که با من رفیق شه

ولی اینکه حالا فیلم بازی می کرد یا واقعی بود خدا می دونه.

آقا یه چهار پنج روزی گذشت و ما هم که نه عکسی از طرف داشتیم نه چیزی،برای اینکه از دست ندیمش یه چیزایی

الکی می گفتیم...منظورم همین حرفهای عاشقانست.خیلی دوستت دارمُ،از این جور حرف ها که حتماً خدتون خیلی

بهتر از من بلد هستین.

همینطوری یه هفته ای گذشت،تا اینکه من،خیلی حرفه ای،صحبت قرار رو کشیدم وسط.اون هم که روز های تعطیل

نمی تونست بیرون بیاد،بعد از کلی چونه زدن تونستم باهاش یه قرار بذارم.

یکشنبه بود،ما هم یکشنبه ها ساعت آخر چیزی نداشتیم،از مدرسه می پیچوندیم بیرون،حالا شانس من بد بخت

اون روز که قرار داشتم،دبیر ورزش اومده بود،می خواست امتحان بگیره.به یکی از دوستام گفته بودم که کجا

می خواهم برم.قرار شد اون دوستم هم با من بیاد،آقا دو تایی داشتیم هرس می خوردیمــــا.ساعت شش قرار داشتیم

ساعت پنج و ده دقیقه بود و ما هم هنوز تو مدرسه بودیم.حالا قرار کجا بود..؟اون طرف تهران.دلم میخواست این

معلمَ رو خفه کنم،گیر داده بود اساسی...اون هم از نوع سه پیچ.

خلاصه،با هر بد بختی بود یه جوری دو در زدیم اومدیم بیرون.من هم که چشمم به دو تا هزاری اضافه تر توی کیف

ولم افتاده بود،پریدم جلو یه ماشین و به مقصد خیابون ولی عصر.ماشین هم از خدا خواسته،زد رو ترمز،من و

دوستم زودی سوار شدیم و گوله کردیم به سمت محل قرار.

بقیّش رو انشاالله فردا،یا پس فردا براتون میگم،آخه دیگه پولی برام نمونده که بریزم تو جیب این یارو

کافی نتیه.به امیده دیدار



 



 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت   توسط آرشام  |