تبليغاتX
خاطرات من

خاطرات من

خاطرات

يادمان باشد كه..............

یادمان باشد که زیبایی های کوچک را دوست بداریم

حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادمان باشد که دیگران را دوست بداریم آن گونه که هستند ،

نه آن گونه که می خواهیم باشند
یادمان باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگریم

یادمان باشد که خودمان با خودمان مهربان باشیم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد
عمری با حسرت و اندوه زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران
باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم
لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید،...

رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن روزهایتان رنگارنگ

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت   توسط آرشام  | 

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نیایش
خدایا

  به من توفیق

                تلاش در شکست

صبر در نومیدی

                    رفتن بی همراه

                                          کار بی پاداش

فداکاری در سکوت

                     دین بی دنیا

       عظمت بی نام

                                         خدمت بی نان

  ایمان بی ریا

                 خوبی بی نمود

                                        عشق بی هوس

تنهایی در انبوه جمعیت

                            ودوست داشتن بدون آنکه دوست بداند

                                                            روزی کن!!

 

    آمین...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت   توسط آرشام  | 

پندآموز

در سرزمینی زندگی می كنم كه دویدن سهم كسانی است كه نمی رسند و رسیدن سهم كسانی است كه نمی دون
اینجا نمیشود به کسی نزدیک شد. آدم ها از دور دوست داشتنی ترند
شب که مي شود نبودن هايت را زير بالشم مي گذارم و شجاعت خود را زير سوال مي برم ... دوام مي آورم تا فردا ؟؟
وقتي يه بار ازدوست (دخترت يا پسرت)ضربه مي خوري درست مثل اين مي مونه که با ماشين بهت زده و داغونت کرده ولي وقتي مي بخشيش درست مثل اين مي مونه که بهش فرصت دادي تا دنده عقب بگيره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چيزي ازت نمونده
كاش مي شد هيچ كس تنها نبود كاش مي شد ديدنت رويا نبود من دعا كردم براي بازگشت دستهاي تو ولي بالا نبود گفته بودي كه فردا مي رسي كاش روز ديدنت فردا نبود
چه کسي مي گويد که گراني اينجاست...؟ دوره ي ارزانيست! که شرافت ارزان ! تن عريان ارزان! و دروغ از همه چيز ارزانتر! آبرو قيمت يک تکه ي نان! وچه تخفيف بزرگي خورده است قيمت هر انسان
دستانم بوي گل ميداد به جرم چيدن گل من را محکومم کردم ... اما هيچکس به ذهنش نرسيد که شايد گلي کاشته باشم
می دانی اگر هنوز هم تورا آرزو می کنم برای ِ بی آرزو بودن ِ من نیست!! شاید ...آرزویی زیباتر از تو سراغ ندارم
می دانی اگر هنوز هم تورا آرزو می کنم برای ِ بی آرزو بودن ِ من نیست!! شاید ...آرزویی زیباتر از تو سراغ ندارم

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت   توسط آرشام  | 

خاطرات شیرین

خنــــده داره  که :

یکساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست ولی 90 دقیقه بازی فوتبال مثل باد میگذره!!!

چقدر خنده داره که :

صد هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی با همون پول خرید میریم مبلغ ناچیزیه !!!

چقدر خنده داره که :

یکساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یکساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره !!!

جقدر خنده داره که :

وقتی میخوایم عبادت و دعا کنیم ، چیزی یادمون نمیاد که بگیم ، اما وقتی میخوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم !!!

چقدر خنده داره که :

خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته ، اما خوندن صد سطر از پرفروش ترین کتاب رمان دنیا آسونه !!!

چقدر خنده داره که :

برای عبادت و کاررهای مذهبی  وقت کافی در برنامه روزمره پیدا نمیکنیم اما بقیه برنامه ها رو سعی میکنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام دهیم !!!

چقدر خنده داره :

شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور میکنیم ، اما سخنان قرآن رو به سختی باور میکنیم !!!

چقدر خنده داره :

همه مردم میخوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد داشته باشند و یا کاری در راه خدا انجام بدهند به بهشت بروند !!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت   توسط آرشام  | 

تداعی آزاد

میخوام به روش تداعی آزاد حرف بزنم !

 

روشی که زیگموند فروید مبتکرش بود و به بیمارش میگفت ذهنش رو رها کنه و هر چی به ذهنش

میرسه به زبون بیاره ..

چه بی ربط چه با ربط ...

 

اولین موضوعی که به ذهنم رسید بعد از دیدن تعداد نظرات پست قبلیم بود !

۱-عدد ۵۰ !!

من همیشه از پنجاه سالگیم می ترسم !! خیلی می ترسم !

میترسم وقتی ۵۰ سالم شد دیگه هیچی خوشحالم نکنه و دیگه هیچ آرزویی نداشته باشم !

خدایا وقتی ۵۰ سالم شد کمکم کن !

۲-ما شمعی روی زمین روشن کردیم و آنرا تبدیل به جهنم کردیم و این طور وانمود کردیم که در بهشت

هستیم !!

۳-تازگیا یه اتفاق معجزه مانند برام اتفاق افتاده ! هنوز تو کَفِشم !! خدایا چطور یهو اینطوری شد؟!

۴-چرا بعضیا فکر میکنن دنیا فقط همین یه ذره جاست؟؟؟!!

۵-تا حالا خودتو محک زدی ببینی چند قیمتی !! چند میخرن چند میفروشی ؟؟!!

۶-Just real eyes realise real lies روش فکر کن !!

7-عکس جیگر خاله / دایی رو ببینین !!

 

عباس ایلیا یا فقط دایی داره یا فقط خاله ! از اونجایی که من ناشناسم و نمیخوام لو بره خاله ام یا دایی

اینطوری مینویسم !!!

۸-داریم می رسیم !!

۸-نردبان این جهان ما و منی است... عاقبت این نردبان افتادنی است

لاجرم هر کس که بالاتر نشست...استخوانش سخت تر خواهد شکست !!!

اینو گفتم که گفته باشم !!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت   توسط آرشام  | 

همسفر

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت   توسط آرشام  | 

خاطره تلخ یک دخترنوجوان

اعتماد واطمينان بيش از حد دختران به افراد غريبه مشكلات فراواني را به وجود مي آورد.

به گزارش پايگاه اطلاع رساني پليس، دختر نوجواني حادثه تلخي که برايش به خاطر اعتماد و اطمينان بيش از حد بوقوع پيوسته است، اينگونه تعريف مي کند:

انگشت نماي تمام فاميل و همسايه ها شده بودم و دوست داشتم بميرم و به زندگي ام پايان بدهم، تمام آبرو و حيثيتم را از دست داده بودم، با پيشنهاد پسري كه هر روز موقع تعطيل شدن از مدرسه در نزديكي محل تحصيلم ايست مي كرد و سپس تا نزديكي منزلمان مي آمد رابطه دوستي برقرار كرده بودم اظهار مي كرد كه دوستت دارم و با هم ازدواج مي كنيم.

همه دوستانم نيز دوست پسر داشتند يك روز دوست پسرم به نام "نادر" به همراه دوستش به نام "كيوان" در نزديكي مدرسه ام ايستاده بودند و با اشاره به من فهماندند كه با آنها تماس تلفني بگيرم، براي نادر زنگ زدم گفت: دوستم كيوان از شما خيلي خوشش آمده و مي خواهد با شما دوست شود و شماره تلفن كيوان را به من داد من گفتم حاضر نيستم با او دوست شوم من فقط تو را دوست دارم ولي نادر گفت: اگر با او تماس نگيري از دستت ناراحت مي شوم، براي كيوان زنگ زدم اظهار محبت و دوستي فراوان مي كرد.

پس از مدتي كه از تماس هاي تلفني ما مي گذشت، پيشنهاد داد كه كافي شاپ برويم، پيشنهادش را قبول كردم و كيوان و نادر هر دو با هم آمده بودند سوار ماشين آنان شدم تا به كافي شاپ برويم به من گفتند سرت را پايين بگير تا كسي متوجه شما نشوند چون ممكن است خانواده ات شما را ببينند و بد شود، وقتي سرم را بالا گرفتم خود را در محلي ديدم كه دور تا دور آن زمين كشاورزي فرا گرفته بود و پرنده اي در آنجا پر نمي زد هرچه التماس كردم كه با من كاري نداشته باشند فايده اي نداشت كيوان هر بلايي خواست سرم در آورد ولي نادر با من كاري نداشت و متوجه شدم كه از ما فيلم مي گيرد در آخر تهديد كرد كه اگر به كسي اطلاع بدهي فيلمت را پخش خواهيم كرد: به نادر بد و بي راه گفتم ولي كيوان لبخندي زد و گفت: كسانيكه نادر با آنان دوست مي شود به يك بهانه اي تحويل من مي دهد تا با آنان رابطه برقرار كنم و كسانيكه من با آنان دوست مي شوم تحويل نادر مي دهم.

به قول خودشان واسه رو كم كني همديگر اين كار را انجام مي دهند، حالا متوجه شدم پسراني كه با دختران دوست مي شوند و اظهار محبت و دوستي مي كنند و قول ازدواج مي دهند قصدشان جز سوء استفاده از آنان چيز ديگري نيست.

سرهنگ "محمد تمسكني زاهدي" معاون اجتماعي استان "گلستان" در خصوص تجزيه و تحليل روانشناختي اين ماجرا گفت: علت سوء استفاده جنسي اعتماد و اطمينان بيش از حد دختران به افراد غريبه مي باشد.

وي ادامه داد: عدم نظارت دقيق والدين، داشتن دوستان ناباب و همراهي دوستان بد، خيالپردازي و آرمانگرايي در مورد جنس مخالف از عوامل اصلي بروز مشكلاتي اين چنين در افراد خصوصاً دختران مي شود.

سرهنگ زاهدي در پايان به خانواده ها توصيه كرد: با محبت صادقانه و منطقي فرزندان خود را سيراب كنيم تا در دام شيادان گرفتار نشوند.
+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت   توسط آرشام  | 

من ودوست دخترم

سلامی چو بوی خوش آشنایی...به تمام کسانی که این وب لاگ رو برای دیدن انتخاب کردن.تشکر میکنم از این انتخاب صحیح شما و امیدوارم که بتونم این وب لاگ رو همونطوری که شما دوست دارید ویرایش کنم.

.از امروز می خوام شروع کنم .

می خوام براتون تعریف کنم که چه جوری شروع شد این داستان و به کجا رسید

اون روز هم یه روز بود مثل روزهای دیگه...وقتی از مدرسه برگشتم فوراً گوله کردم به سمت کامپوتر.بعد از اینکه

وصل شدم به اینترنت رفتم سراغ یاهو و به زور خودم رو انداختم تو یه روم...یه کم که گشتم یه آی دی خیلی تو چشم

میزد حالا بماند که چی بود آی دیه... هچی دیگه...ما هم روش کلیک کردیم و شروع کردیم به صحبت...

یه کم که حرف زدیم فهمیدم که دارم با یه دختر خانومِ با شخصیت صحبت میکنم،این یکی مثل بقیه نبود! این یکی

واقعاً داشت دنبال یه دوست واقعی میگشت یا به قول خودش قصدش رفاقت بود.من هم که مثل اون دنبال یه دوست

خوب بودم با آغوش باز پذیرفتم.خلاصه...حرفامون رو که زدیم اون از من پرسید عکس داری یا نه؟

من هم که از وقتی شنیدم که با این عنوان،عکس از بچه مردم می گیرن و از عکس هزار جور سواستفاده میکنن،

حسابی ترسیده بودم،با یه بهونه عکسُ انداختم پشت گوش و یه جوری پیچوندم.بعد که حسابی سؤال پیچش کردم

فهمیدم که نه بابا این بنده خدا اهل این کارها نیست.با خیال راحت عکسم رو براش فرستادم.حالا تا این عکس

برسه به دستش هزار جور دلهوره و دلواپسی داشتم که نکنه یه وقت ضایع بشم،یعنی از قیافه مسخره من خوشش

نیاد و از این حرفها...

عکس رسید به دستش؛من هم تا دیدم که گفت رسید،خیلی زود با دو سه تا کنایه نظرش رو فهمیدم.

نه بابا،اون جورا هم که فکر میکردم جوجه اردک زشت رو نیستم.ظاهراً که زیاد هم بدش نمیومد که با من رفیق شه

ولی اینکه حالا فیلم بازی می کرد یا واقعی بود خدا می دونه.

آقا یه چهار پنج روزی گذشت و ما هم که نه عکسی از طرف داشتیم نه چیزی،برای اینکه از دست ندیمش یه چیزایی

الکی می گفتیم...منظورم همین حرفهای عاشقانست.خیلی دوستت دارمُ،از این جور حرف ها که حتماً خدتون خیلی

بهتر از من بلد هستین.

همینطوری یه هفته ای گذشت،تا اینکه من،خیلی حرفه ای،صحبت قرار رو کشیدم وسط.اون هم که روز های تعطیل

نمی تونست بیرون بیاد،بعد از کلی چونه زدن تونستم باهاش یه قرار بذارم.

یکشنبه بود،ما هم یکشنبه ها ساعت آخر چیزی نداشتیم،از مدرسه می پیچوندیم بیرون،حالا شانس من بد بخت

اون روز که قرار داشتم،دبیر ورزش اومده بود،می خواست امتحان بگیره.به یکی از دوستام گفته بودم که کجا

می خواهم برم.قرار شد اون دوستم هم با من بیاد،آقا دو تایی داشتیم هرس می خوردیمــــا.ساعت شش قرار داشتیم

ساعت پنج و ده دقیقه بود و ما هم هنوز تو مدرسه بودیم.حالا قرار کجا بود..؟اون طرف تهران.دلم میخواست این

معلمَ رو خفه کنم،گیر داده بود اساسی...اون هم از نوع سه پیچ.

خلاصه،با هر بد بختی بود یه جوری دو در زدیم اومدیم بیرون.من هم که چشمم به دو تا هزاری اضافه تر توی کیف

ولم افتاده بود،پریدم جلو یه ماشین و به مقصد خیابون ولی عصر.ماشین هم از خدا خواسته،زد رو ترمز،من و

دوستم زودی سوار شدیم و گوله کردیم به سمت محل قرار.

بقیّش رو انشاالله فردا،یا پس فردا براتون میگم،آخه دیگه پولی برام نمونده که بریزم تو جیب این یارو

کافی نتیه.به امیده دیدار



 



 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت   توسط آرشام  | 

قسمت!!!!!!

نمی دونم چرا خیلی هاتون باور نمی کنید این داستان واقعی هست.. تمام چیزایی که برای کامران تعریف می کنم 90% واقعی هستن... به خدا سرم خیلی شلوغه.. زندگی و کار و درس و همه چیز باهم!! دست اونا که کامنت میزارن درد نکنه

----------------------------------------

خلاصه اون روز هم گذشت داش کامی.. تا یه شب به صورت خیلی اتفاقی با هم قرار گذاشتیم تا بریم سینما.. رفتیم فیلم و دیدیم, و بعد فیلم اومدیم و نشستیم تو ماشین. داشتم به آهنگ گوش می دادم که صداشو کم کرد. بهم نگاه کردو گفت

ج- یه سوال بکنم؟

- بکن

ج-این دوستی منو تو از اون دوستی های الکیه؟

- نه کی چنین حرفی زد؟

ج-آخه من با هر پسری دوست شدم همه اشون منو ول کردنو رفتن

-خوب منم با هرچی دختر دوست شدم ازم سو استفاده کردن و ولم کردن.. دلیل نمیشه که.

هیچی نگفت.. چشماشو بست. فردای همون روز می خواستیم با هم بریم خرید. رفتم دونبالش, دیدم خونه اشون یه دختر دیگه ای هم هست.

-قراره این تنها بمونه اینجا؟

ج-نه می تونی ببریش خونه؟

- این که تو برنامه نبود

ج-لطفا""!!! هر کاری بگی می کنم.

با خودم گفتم جهنم می برمش.

- حالا خونشون کجاس؟؟

ج-20 دقیقه بالا تر این اینجا تو جاده ****.

اسم جایی که گفته بود رو شنیده بودم. از این خیابون های پر پیچ و مزخرف بود. هیچ موقع نمی خواستم اون وری برم.. اما مجبور بودم.. تا سوار ماشین شدیم شروع به باریدن کرد

- اینم از شانس من.. 

ج-چیه از بارون خوشت نمیاد؟

-چرا اما از رانندگی توی اون جاده تو بارون خوشم نمیاد.

ج- چیزی نمیشه بهت قول می دم.

توی راه بودیم... بارونش بد نبود.. جاده هم بدک نبود. سرم تو رانندگیم بود که دیدم از پشت یه ماشین با سرعت بالا و  نور بالا خودشو  نزدیک ماشینم کرد.. میخواست ردم کنه اما نمی کرد.. نمی دونم چه مرگیش بود, سرعتم رو زیاد کردم و برگشتم به پشتم نگاه کردم ببینم چه مرگشه و تا برگشتم به جلو نگاه کردم دیدم سر پیچم و کاری نمی تونم بکنم.. فقط یادمه تا چشمامو باز کردم دیدم ماشین چپ شده و داره ازش دود بلند میشه.. سریع کمر بند ج رو باز کردم و از ماشین هلش دادم بیرون و پیاده شدم و دوستشو از ماشین کشیدم بیرون.. خدا رو شکر کسی چیزی نشده بود. راننده عوضی هم گذاشتش و در رفت.. زنگ زدیم به آمبولانس و پلیس و داییم.

ج در حالی که گریه می کرد- حالا با این کار داییت ما رو بهم میزنه؟؟

- نمیدونم.. فکر نکنم.

خودمم تو شک بودم.. شب رفتم خونه, خودم چیزیم نبود خیلی. فقط سر درد و کمر درد داشتم. تا 3 4 روز فقط قرص خوردم و خوابیدم.. یه روز پای تلفن بودیم, همه اش خودشو سرزنش می کرد که من مقصر و این چیزها.. با خودم گفتم بذار بهش بگم اگه میخواد بهم بزنه اشکالی نداره, چون نمیدونستم از اون شب به بعد زندگیم چطوری قراره بشه. یعنی هیچی چیزیم معلوم نبود. تا بهش اینو گفتم سریع گفت نه این چه حرفیه.. چرا بهم بزنیمو اینا...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت   توسط آرشام  | 

پسرخجالتی

سال آخر دبيرستان بودم وخيلي آدم خجالتي تا به اون سن كه رسيده بودم نتوسته بودم دوستي براي خودم پيدا كنم ولي اين اواخر تو راه مدرسه يه دختره نظرمو به خودش جلب كرده بود . اون هر روز از مسيري كه من ميرفتم عبور مي كرد ! اون با دوست اش كه دختر زشتي هم بود باهم بودند ولي خودش دختر زيباي بود ، جالب اينكه تا به من مي رسيدند دوست اون دختره محل نمي گذاشت ولي خودش به من چشمك ميزد من اوايل بي تفاوت بودم ولي بعدا'' ديدم نميشه بي تفاوت بود آخه چشمك زدن كار هر روزاش شده بود .
اين اوخر گاهي وقت ها هم ميخنديد من كه تا اون روز آدم خجالتي بودم داشتم كم كم پر رو ميشدم و دنبال موقعيتي بودم تا طرح دوستي بريزم يه روز گويي كه شانس بهم روكرده باشه اونو تنها ديدم به خودم جرات دادم و گفتم كه هر جوري باشه بايد بهش پيشنهاد دوستي بدم خيلي به هيجان آمده بودم صدام رو صاف كردم و گفتم خانم افتخار آشنايي ميديد محل نذاشت من شوكه شدم ولي خودمو نباختم دوباره گفتم ميتونم باهاتون دوست بشم برگشت و باخشم بهم نگاه كرد بهش گفتم (البته باترس) مگه خودتون هر روز بمن چشمك نميزديد؟ مگه چراغ سبز بهم نشون نداديد اومد بسمتم و محكم خوابوند در گوشم و با صداي لرزون ولي با فرياد گفت :
ديوونه من مريض ام پلكم خودبخود ميپره حاليته يا بازم بگم
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت   توسط آرشام  |